هفتاد و چهارمین نفس ...

احساس میکنم ، بد بازی رو باختم !...


اصلا حواست هست ؟!...


که ، من یارت بودم ، نه حریفت ؟!!!...

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
مهسان

vaghean bara bazia sedgh mikone...

Rain boy

امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو.....کس نیابد ز من نشانه من

شفیق

هیچوقت زیاد به خودتان سخت نگیرید چون دیگران این کار را برای شما انجام میدهند !

شفیق

هیچوقت بیش از حد عاشق نباش بیش از حد اعتماد نکن و بیش از حد محبت نکن چون همین بیش از حد به تو بیش از حد آسیب میرساند . . .

ترانه

سلام آپم ولی بیشتر اوقات رقیب میشن تا حریف