چهل و پنجمین نفس ...

گریه ام میگیرد ...


وقتی ، تو که همه دنیای من بودی ...


منت دیگری را میکشی ...

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
حس_________تنهایی

مـن بـدم . . . تـو خـوب بـــاش . . . دیگــر ، سراغـم را نـگـیـر خـودم را جـایی در این زندگــی گــُم کرده ام دنبالـــــم نگرد . . . پـیـدایـم نـمـیـکـنی نـفـس بـکـش . . به جـای من هـم اگر تـوانستی مهربـــــانی کن و بـعـد از مـن ، شـبـهـا بـه سـتـاره ام لـبـخـنـد بـزن و مـاه کـه کـامـل شد ، از جــانـب مـن آرزویـی کـن خودت هم منت بر سرم بگذار و فـرامـوش کـن که زمـانی بـوده ام خـودم نـیـز ، چـنـیـن خواهـــــم کرد

حس_________تنهایی

خوشحالم کردی آجی اما حالم اصلا خوب نیست قلبم درد میکنه یه جورایی بریدم دوست دارم فراموشی بگیرم اما نمیدونم چیکار کنم... آجی خوشحالم اومدی ببخشید نمیتونم بخندم[ناراحت]